
اگر عمر دوباره داشتماشتباهات بیشتری مرتکب می شدمهمه چیز را آسان میگرفتماز عمر اولم ابله تر می شدماندکی از رویدادهای جهان را جدی می گرفتممسافرت بیشتر می رفتماز کوه ها بیشتر بالا می رفتمدر رودخانه های بیشتری شنا می کردمبستنی بیشتر می خوردم و اسفناج کمترمشکلات واقعی بیشتری داشتم و مشکلات واهی کمتریآخر ببینید من از آدمهایی بودم که بسیار محتاط و خیلی عاقلانه زندگی کردم ساعت به ساعت روز به روز، البته من هم لحظات سرخوشی داشتم اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظات سرخوشی بیشتر می داشتممن هرگز جایی ب...
ادامه مطلب
گل محمد و جهن خان در قهوه خانه ملک منصور دیدار می کنند.در قلعه چمن عروسی پسر بندار هست و عباسجان قصد کشتن پدرش را دارد ولی قدیر موافقت یا مخالفت خود را به زبان نمی آورد و سکوت کرده هست از طرفی قدیر از بندار قول دشتبانی گرفته.جلیل آلاجاقی دسته ی مطربها را با خود به قلعه چمن می برد که در قهوه خانه ملک منصور با نادعلی و گل محمدها دیدار می کنند نادعلی جیران رقاصه ی مطرب ها را می شناسد و دعوا میان جلیل و نادعلی سر می گیرد و جلیل گوش نادعلی را می برد.در سوی دیگر در قلعه چمن مراسم و مقدمات عروسی برپاست...
ادامه مطلب
بیگ محمد دست و پا و موهایش را حنا بسته و قصد عروس آوردن دارد. با خان عمو و چند نفر دیگر به خرسف می روند تا دختر سلطانخرد را خواستگاری کنند ولی خرسف خلوت شده سلطانخرد با افرادش به مشهد رفته برای شکایت از گل محمدها. آنها وقت دیدبانی پیرزنی را می بینند و سراغش می روند بعد معلوم می شود که اربابشان تعدادی را در خانه هایشان زندانی کرده و رفته خان عمو همه را آزاد می کند و مجبورشان می کند که دیوار انبار های غله را خراب کنند و غله هایی را که خودشان برای ارباب جمع کرده اند را ببرند به خانه هایشان . اما کس...
ادامه مطلب
نادعلی به دعوت دایی اش و ارباب آلاجاقی با همراهی قدیر راهی قلعه چمن شده و از دلیل دعوت آنها هیچ نمی داند اما قدیر حدسهایی می زند و به نادعلی هشدارهایی می دهد. دلسوزیهای قدیر بی طمع نیست او می خواهد مباشر نادعلی شود. نادعلی در خانه ی بندار با تله ای از طرف دایی و آلاجاقی روبه رو می شود ولی به سادگی دم به تله نمی دهد و زمان می خواهد تا فکر کند. در راه بازگشت نادعلی از قدیر راهنمایی می خواهد و قدیر دوباره او را از قبول کردن خواسته ی آلاجاقی و بندار منع می کند.مارال باردار است و خانواده کلمیشی بعد ا...
ادامه مطلب
امروز زنگ آخر مدرسه هنر داشتيم بچه ها مشغول نقاشي كشيدن شدند ومن تنها وتنهايي وحال وهواي پاييز ونم نم باران برگ هاي رن باخته مرا به عمق خاطراط بي سرانجامم بردxa0يادم آمد روزي رو كه قدم اول آشنايي رو با تو برداشتم يك روز باراني بود زير باران رفتيم ونيمكت چوبي اولين ميزبان ما شد نشستيم و ...هوا هواي عاشق شدن بود حتي برگ درختا هم عاشق شده بودن رنگ رخسار خبر مي دهد از سر درون .روي برگها قدم زديم ونجواي عاشقانه ي برگها را شنيديم و بي خداحافظي وبه اميد سلامي ديگر از هم جدا شديم .وصداي زنگ تعطيلي مدرسه...
ادامه مطلب