هر چه قدر جلوتر می روم اوضاع برایم پیچیده تر می شود درک فلسفه اتفاقات برایم ناممکن می شود هرچه قدر پیش می روم آینده برایم ارزشش را از دست می دهد تلاشهایم بیهوده می نمایاند به هستی و نیستی بعضی چیزها شک می کنم تردید تمام وجودم را فرا می گیرد در وجودم خیر و شر در حال جدالند و به نظر می رسد جدالی بی پایان بین نیروهای درونم شکل گرفته اصلا قدرت تشخیصم رو به زوال نهاده حتی قدرت جدا کردن خوب و بد را هم ندارم به نظرم مزخرف تر از این دیگر نمی توانم بشوم برای انجام کوچکترین کار تردید تمام وجودم را فرا می گیرد. سوالاتی مربوط و نا مربوط مدام ذهنم را درگیر می کند تا به حال دچار چنین تنگنایی نشده بودم احساس می کنم تنگنایی که در آن گیر کرده ام مرا به قهقرا می برد خیلی چیزها را رها کرده ام از خیلی چیزها چشم پوشیده ام ولی نمی توانم چشمم را بر حقیقت بپوشم یعنی حقیقت چشم پوشیدنی نیست حقیقت دیدنیست لمس کردنیست نمی دانم اگر حقیقت برمن پنهان بماند دیگران چه لذتی خواهند برد. می دانی نقطه زجرآور ماجر اینجاست که خدا هم جزو دیگران است که گفتم اصلا دستشون توی یک کاسه هست همه ش می خواهند من آزار ببینم همه ش می خواهند من بغض داشته باشم من از خیلی چیزها گذشته ام ولی هرچه فکر می کنم از حقیقت نمی توانم بگذرم من باید حقیقت زندگیم را پیدا کنم اما چگونه نمی دانم دستی مرا یاری نمی کند حتی خدا هم دست یاریگرش را ازمن دریغ می کند.
دفتریادداشت...ما را در سایت دفتریادداشت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 130