خوابهایم خیالاتی بیش نیست که دل ببندم به تعبیرشان رویای راستینی وجود ندارد که آشکار شود. من غرق شده ام در گذشته ای که رفته و دست و پا زدنم برای چنگ انداختن به خس و خاشاک بی فایده هست.
همه چیزم را، دار و ندارم را، جوانیم را، عمرم را و ثمره ی عمرم را من در گذشته جا گذاشته ام و اینک نایی برای تقلا نمانده کورسوی امیدی نیست. تنها چاره ی کارم سکوتی هست که چندین سال کرده ام و باید برای باقی عمرم ادامه اش دهم. کار دیگری از دستم برنمی آید...
مگر اینکه رویای صادقه ای تعبیر شود، ساحل امنی پدیدار شود چراغ معجزه روشن شود و دلم به مرادش برسد. آنروز برای دلم فریاد شوق خواهم کشید و سکوتم را خواهم شکست.
خدا کند مدیون دلم نمانم اینهمه سال دلم یک چیزی خواست و من در جوابش گفتم هیس! اینهمه سال تمام آمال و آرزوهایش را ندیدم و حالا می ترسم از آهی که کشیده باشد و من نشنیده باشم. خدا کند مدیون دلم نمانم!.
ما را در سایت دفتریادداشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90