سحر با باد می گفتم
حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی پاییز که می آید بغض می کنم پر از اشک و رشک می شوم به گذشته و به حسرت هایی که خودم در دلم کاشتم ؛روزی پا گذاشتم روی دلم و تا امروز یادم که می افتد دردم می گیرد پاییز که می آید هر برگی که از درخت می افتد دفتر خاطرات مرا ورق می زند خش خش برگها نجواهایی را در گوشم زنده می کند که آنروزها نشنیدمشان پاییز که می آید حال دلم ابری می شود اما غروری مرا به زمستان می رساند بغض در گلویم می ماند برای شکنجه ی دلم در شب یلدا ! دفتریادداشت...
ما را در سایت دفتریادداشت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 128
تاريخ: شنبه
27 بهمن
1397 ساعت: 11:18