آرزوهایی که باد برد حتی نگذاشت بویی از آنها به مشامم برسد چه آرزو ها که نداشتم همه را باد برد جز اندوه و حسرت در دلم نکاشت حالا که به آرزوهای نرسیده ام فکر می کنم حسرت سراسر وجودم را فرا می گیرد و می ترسم از روزی که حسادت وجودم را در نوردد. از گنجایش قلبم خبر ندارم نمی دانم اگر روزی برسد که بر اطرافیانم به خاطر داشته هایشان حسادت کنم چگونه خواهم شد ؟ چشمانم رسوایم خواهند کرد لرزش صدایم سرمگوی دلم را فاش خواهد کرد یا لبخند خشک و یخ بسته بر لبانم پرده از دل خون و دردمندم برخواهد داشت .
آنروز برای دلم لالایی خواهم خواند و تا ابد خوابش خواهم کرد آنروز چشمانم را به روی حقیقت زندگیم خواهم بست و آنروز از عمق وجودم مست خواهم کرد تا هر اتفاق نیفتادنی افتاده را گردن می و مستی بیندازم آنروز جز آنچه گفتم چاره ای جز این نخواهم داشت مگر اینکه خود خدا با می ناب هستی مستم کند و چشمانم را قبل از اینکه ببندم به روی حقیقت بگشاید .
دفتریادداشت...ما را در سایت دفتریادداشت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 109