میان تمام احساساتی که بشر تجربه می کند به نظرمن حسی آزاردهنده تر و بدتر از دلشوره ی بی دلیل نیست که به جان آدمی می افتد.
امروز صبح که از خواب بیدار شده ام دلشوره ای بی دلیل گرفته ام که آزارم می دهد. نمی دانم چگونه خودم را آرام کنم انگار سرعت روح و جسمم هماهنگ نیستند از هم پیشی می گیرند و از هم عقب می مانند گاه جسمم را می بینم که در اثر فشارهای روحی مچاله می شود ذوب می شود. در کشاکشی مبهم اسیر شده ام .
این حس دردناک گاه گداری سراغم می آید و بی دلیل درگیرم می کند.
یادم هست یه روزی این حس را داشتم و وقتی خبری ویران کننده را از رادیو شنیدم مثل امواج دودی از سرم بیرون زدند و یک آن گریه و بغض و آه وجودم را فرا گرفت و آن حس رفت ولی تا چند روز دیگر همچنان گیج و منگ شده بودم و همه اش نفسهایم آه شده بودند و پرده ی اشکی آماده ی افتادن.
دردناکتر از آن خبر هم وجود ندارد....
ما را در سایت دفتریادداشت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 132