خاطرات روزهای دور

خرید بک لینک

دورهی ابتدایی بودم سوم یا چهارم یادم نیست. ولی هیچ آثاری از بزرگ شدن در بدنم، فکرم، ذهنم پیدا نبود. اون موقعها عادت داشتیم فصل بهار که می شد می زدیم به کوه و گردش. طبیعت واقعا دلچسب بود. اونقدر از کوه و دشت و دمن انرژی می گرفتم که وقت برگشتن شارژتر از موقع رفتن بودم. یادمه یه بار که رفته بودیم کوه موقع برگشتن بود و از بالای کوه تا دامنهی کوه با سرعت هرچه تمام تر داشتم می امدم پایین شنگول بودم و هر چه سرعت می گرفتم بیشتر خوشم می اومد تا اینکه ترمز بریدم و نتونستم خودمو کنترل کنم و در نهایت خوردم به یه تخته سنگی که شاید اندازه جثهی اون زمانم بود و به قول معروف عمرم به دنیا بود و فقط دست و پام زخمی و کبود شد و زنده ماندم. الان داشتم به مرگ فکر میکردم این خاطره یادم افتاد و پیش خودم به این فکر کردم که اون موقع اگه می مردم چقدر راحت بود نه روزهای سختی گذرانده بودم و نه از آیندهی سختم خبر داشتم فقط و فقط از دریچهای به دنیای بچگی نگاه کرده بودم و بس و معصوم و بی گناه به معنی واقعی کلمه. آرزوهای دور و درازی نداشتم در لحظه زندگی میکردم و همان لحظه می توانستم دل بکنم و چشم ببندم. چشم ببندم و روزهایی که الان در محاصرهاش هستم رو نبینم. روزهایی که رنگ خوشی ندیدهاند روزهایی که هر روزش آرزویی پرپر می شود امیدی که رنگ میبازد. اما حالا با اینکه دلبستهی چیزی یا کسی نیستم ولی دل کندن برایم سخت شده، و مثل آدمهای طلبکار که پی طلبشون شب و روز ندارند، طلبکارم از زندگی و از زندگی آرامش رو طلبکارم که حقم بود و رنگش را ندیدم، از زندگی مهر را طلبکارم و روی مهربانی را ندیدم.
تنها کورسوی امیدی که مرا از در خانهی زندگی نمی راند وصول طلبهایم هست هرچند دیر ولی میخواهم....

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۹/۱۰/۳۰ ساعت 22:42 توسط ناهيد |
دفتریادداشت...

ما را در سایت دفتریادداشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: يکشنبه 5 بهمن 1399 ساعت: 3:49

صفحه بندی