پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 23:32 توسط ناهید |
امروز فرصت و خلوتی بود که فکر کنم به همه چیز و همه کس و وای از دست این خیال سیال که لحظه به لحظه در مسیری، در شهر و دیاری می چرخد و از شاخه ای بر شاخه دیگر می پرد.
به خاطرات کودکی ام فکر کردم به کوهپیمایی هایی که با پدرم می رفتیم و به بازی های کودکانه ای که با کوه می کردیم. بلند فریاد می زدیم: آهاییی و کوه صدا رو بر می گردوند و ما کیف دنیا رو می کردیم.
به خانه مادربزرگم فکر کردم به اتاق خالیش که دیگر بوی زندگی نمی دهد و غبار مرگ بر اسباب و اثاثیه اش نشسته.
به آدمایی فکر کردم که برایم عزیز بودند و هستند و مدتی ندیدنشان دلیل خوبی نیست که در دلم جایی نداشته باشند. از دل برود هر آنکه از دیده رود برای این آدما نیست.
به صبوری خدا فکر کردم و به اینکه عجب صبری خدا دارد. به طاقت طاق شده ام فکر کردم. به اشکهایی که ناخوداگاه بر صورت و گردنم جاری شده بود فکر کردم.
به جاهای خالی فکر کردم به جاهایی که بعضی ها خیلی زود پر می شوند مثل جای پارک و جاهای خالی پشت چراغ قرمز و جاهایی که شاید دیگر پر نشوند...
به خیلی چیزها فکر کردم و کفری شدم و ترجیح دادم به تماشای غروب بنشینم و همه چیز را بسپارم دست خودش، که هر چه او بخواهد همان می شود......
ما را در سایت دفتریادداشت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 107